خیابان _خورشید
هم چنانکه تا امروز نتوانسته ام بین عطر یاس و بوی گل محمدی تبعیض قایل شوم و یکی را بیشتر از دیگری دوست داشته باشم ، گیسوی غزل و شعر سپید را نیز همیشه به یک سو شانه کرده ام . به نظرم غزل ، کت و شلواری است که اگر خوش رنگ و خوش دوخت باشد می تواند لباسی مناسب برای دیدارهای رسمی من و شما به شمار آید. اما این باعث نمی شود که در گعده های خودمانی ، با پیراهن زیبای شعر سپید، عریانی مان را نپوشانیم! هر چند این ، یک نظر کاملن شخصی است و هر کسی می تواند بگوید نه !! در پایین ، یک سپید و یک غزل تقدیم تان می کنم ، تا کدام یک بر اندام طبع شما خوش تر بنشیند !
.......................................................................
خیابان
این خیابان جایی نیست
جایی نیست دیگر برای پیاده روی با آهو
جایی نیست دیگر برای هم صحبتی با غزال
این خیابان ، تنها
جای دخترکانی است که بی پلنگ در چشم
هر صبح
با کارت هایی اعتباری
شارژ می شوند !....
.......................................................................
خورشید
باز کـن پنجـره ی پیـرهنت را خورشــید
آن قدر باز که دستم برسد تا خورشید!
آن قـدر باز که گـرمای وجودت را صبـح
برساند به تنم ، گرم تر از «ها» خورشید
من پر از وسوسه ی چیدن چیزی هستم
سخت ممنوعه از این باغ تماشا خورشید
تـن تــو مختــــصـری از غــزل و بـابــونه
تن تو تکـه ای از مخــمل رویا خورشیـد
عاقبت در نفس گرم تو جان خواهم داد
هم از آن گونه که از هرم تو دریا ، خورشید
من پر از مستی مجنونم و لیلایی گنگ
در تنــم ریخته ترسـی ز اگر ها خورشید
بایـد از زلـف طلا فـام تو آویخت چــو نـور
پس از آن مست شد و هرچه که بادا... خورشید
دست در دست تو آن قدر برقصم که نفس
به شمار افتد و من باز هم اما... خورشید
...آه ای کــاش نگــاه تو مــلایـم تر بــود
روی این جمله کمی مکث بفرما خورشید!